زندگی من مثل یک جوک بی مزه است که هیچ کس به آن نمی خندد.
هر گونه تلاشی جهت تغییر دادن آدم ها، محکوم به شکست است.
میزان گه بودن یک خاطره با احتمال موفقیت در فراموش کردن آن، نسبت معکوس دارد.
حس بدی است وقتی به صفحه سفید روبرویت زل زده ای و تلاش می کنی تیک تاک ساعت دیواری که تنها صدایی ست که سکوت نیمه شب را می شکند را نادیده بگیری و سعی کنی که جملات درهم برهم مغرت را مرتب کنی و انگشتانت را روی حروف کی برد بلغزانی، بلکه فرآیند همه این تلاش ها تبدیل شود به یک متن نصفه و نیمه ی ویرایش نشده و امیدوار باشی یک نفری که نه می دانی دختر است یا پسر، از روی بی حوصلگی یا به خاطر جستجوی کلمات بی ربط -و عموما کمر به پایین- به وبلاگت رسیده، نوشته ات را بخواند و یحتمل فحشی زیر لب نثارت کند و شاید در بهترین حالت کامنتی بنویسد و بگوید که وبلاگ قشنگی داری و بخواهد که به او هم سری بزنی و تو به این فکر کنی که چه چیز این چرت و پرت ها قشنگ بوده و سر خورده شوی که نتوانسته ای حس تنهایی، بدبختی، فلاکت و بی چاره گی ات در یک متن نصفه و نیمه ی ویرایش نشده ی یک سره ی بدون نقطه منتقل کنی و به خود بگویی که ای کاش همان جور به صدای تیک تاک ساعت دیواری گوش می کردی و انگشتانت را برای نوشتن این همه مزخرف روی کی برد نمی لغزاندی و سعی نمی کردی با تمام این کار ها یادش، خاطراتش، صدایش، بویش و حتی بودنش را فقط برای چند دقیقه از یاد ببری، اما در آخر ببینی که موفق نبوده ای و لحظه ای نتوانسته ای طره ی موهای فِرَش، برق چشمانش، شیطنت صدایش و آرامش دستانش را فراموش کنی.
آخرش یه "زندگی"، به خودت بدهکار می شی.
درست یادم نیست کی بود، کجا بود یا حتی چی شد که خودم رو گم کردم. خودم رو یک جایی تو گذشته ای جا گذاشتم که چیز زیادی ازش یادم نیست. خاطراتم از اون موقع گنگ و نا مفهومه. انگار تکه ای از مغزم که خاطرات رو تو خودش جا می ده، به خوردم داده باشن. تصاویری کم رنگ از گذشته تو ذهنم نقش بسته. تصاویری که گهگاه رنگ و بوی خیال و توهم به خودش می گیره و معمولا قادر نیستم مرز بین واقعیت و خیال رو تشخیص بدم.
هر روز که خودم رو تو آینه می بینم، پیش خودم فکر می کنم که این من نیستم. من یک جایی توی گذشته جا مونده ام. کسی جای من رو گرفته و زندگی مسخره ام رو به شکل احمقانه ای تا امروز ادامه داده.
خسته شده ام. از این بازی مسخره خسته ام. از من که گذشت. شما مراقب باشید خودتون رو جایی گم نکنید.
ازدواج مزخرف است. گه است. بردگی است. هر چه عمرش بیشتر می شود بوی تعفنش بیشتر زندگی را می گیرد و برای این که گندش در نیاید مجبورت می کند به دروغ گویی. به ریا کاری. به "دوستت دارم" گفتن های تکراری و از روی عادت. به تظاهر به خوشبخت بودن.